افسانه
توله سگ پشمالوی خاطرات کودکی ام پاچه ام را گرفته ول نمی کند
لامسّب زوزه می کشد: عشق یعنی همه چیز.
خدا وکیل دیگر تایرد شده ام
غرورهایم روی آسفالتهای داغ این شهر یخ زده پایمال، لگدمال شده اند
همیشه گدای نیم نگاهی بوده
همیشه مجبور بوده
اما هیچ وقت عشقی نبوده که درو کنم
فقط وزنم را کوبیده ام خرمن خرمن
که هیچ کس به من نمی دهد؛ پول
ولله بارها به دوستی با عکسهای ترشیده، نترشیده، پوکیده، نپوکیده در دنیاهای مجازی مفتخر شده ام.
پولیپ های مقعد من پاره شده اند از بس که فریاد زده اند پاره شده اند!
اما اهورا هنوز همخوابگی می کند.
درس معارف که می خواندم تیز هوش نبودم که بفهمم :
همه آنهایی که در تابستان زاد و ولد شده اند اول خزان زیر دلشان می لرزد
شاید خدای من شیطانی بیش نیست.
اینجا یوسف و زلیخا رو شلواری حال می کنند؛
در افسانه های ایتالیایی
اسطوره من از امضاء گرفتن متنفر بوده
ولله برای عمر بیشتر لذتی را حرام نکرده
و مدام روزی چند بار ترک سیگار را امتحان می کند؛ خیلی ساده است.
اینجا فرعون که نیست هیچ، خدا هم معلوم نیست کجا می رود!
درس اتم می خوانم و می فهمم:
حرکات کاتوره ای هوش را تیز می کند
دوست دارم از پشت پرده افسانه های ایتالیایی سر در آورم!
من به اندکی پول فراوان و عشق زیاد محتاجم